روزانه های رها... 15 و 16 ماهگی

امروز برات کلی حرف دارم یکی یدونه ی من.. میخوام یه روز قشنگ با تو بودن رو مرور

کنملبخند. در واقع یه روزی از دو ماه گذشته.. 15 و 16 ماهگیتقلب:

بیدار کردن مامان..  صبح دخترک ما با تلاش واسه بیدار کردن مامان شروع میشه! با

شرمندگی فراوون یه مامان تنبل که نه! خیلی حساس به خواب صبح داریمزبان! تا چند

وقت پیش, بوسه و نوازش ها و در آخر جیغ های دخترک, مامان رو بیدار میکرد ولی یکی

دو ماهه که همه چی عوض شده و رهای من یه جور خوشکل مامانش رو بیدار میکنهلبخند

در واقع دختری بعد از کلی گشتن تو این اتاق و اون اتاق و خسته شدن, میاد بالا سر

مامان و دستش رو میذاره رو صورتم و بعد با یه لبخند خوشکل و کلی هیجان میگه: س..

یعنی سلاملبخند اونوقته که دیگه مامان بیدار میشه, آخه مگه میشه با شنیدن اون صدا و

اون لبخند خوشکل بیدار نشداز خود راضی! کلی انرژی میگیرم ازت نفس مامانقلبماچ.

آماده شدن واسه یه روز قشنگ.. بعد هم که شستشو و تعویض لباس وخوشکل

کردن خانووم.. " کنار مامان, جلو آیینه میشینی و موهات رو شونه میکنی و کرم میزنی..

زیر چشمی هم کارای مامان رو زیر نظر داری..عینک تقریبا هر کاری که میکنم رو انجام

میدیلبخند, گاهی هم کمک مامانتعجب! البته زیاد نمیتونی یه جا بمونی ..نیشخند.

راستی چند روزی میشه که بعد از بیدار کردن مامانزبان با گفتن دست, دست من و

میگیری و میبری سمت کمدت, با گفتن ماد و اشاره به پاهات و آخخخخ.. گفتن, از من

میخوای که برات پماد بزنملبخند "آخه چند باری بعد از اون حمله ی ناجوانمردانه ی کک ها

به توعصبانی! به خاطر خارش زیاد برات پماد زده بودم.. البته الان دیگه تقریبا خوب شده و

فقط یه خورده جاش مونده, با این حال تو هنوز یادتهچشمکماچ!

صبحونه و غذا خوردن.. غذا خوردنت یه خورده بهتر شده, صبحونه همراه با دیدن cd

و آهنگ و بازی با دخترک خورده میشه.. "البته یه ساعتی زمان میبرهزبان" ! چند ساعت

بعد هم که ناهار.. بذار از غذاهایی که خیلی دوست داری بگم: قرمه سبزی, آبگوشت,

ماهی, کوکو, سیب زمینی "چه سرخ کرده چه آب پز", از میوه ها هم پرتغال و موز. نون و

ماست با نعناع, کشک و کره, لواشک هم چیزاییه که دوست داری "البته همه این ها در

حد یه کوچولو! یعنی میشه روزی که تو بشینی و یه عالمه بخوری..خیال باطل!

عاشق ماست خوردنی, یکی دو ساعت بعد از ناهار, ماست میخوری.. حسابی هم

خوش میگذرونی! در واقع هم یه جور تمرین با قاشق خوردنه, هم خوردن و هم بازیچشمک

فقط اون موقع است که به حال خودت میذارمت و تو هم حسابی لذت میبریزبان.

خوردن قطره آهن و ویتامین .. یکی از دردسرهای کوچولویی های رها, دادن قطره

هاش بود. کلی مکافات داشتم.. کلی هم گریه می کرد! ولی چند ماهی میشه که

خیلی خوب همکاری میکنی, منم یه نفس راحت! در واقع جیگر مامان, عاشق استفاده

از کلینکس شده و مامان با دادن یه تیکه دستمال به اون و گفتن اینکه مامان جون دهنت

رو وقتی این قطره ی خوشمزه رو خوردی سریع پاک کن تا صورتت تمیز و خوشکل بشه

خیلی راحت مشکل قطره دادن, حل شدهلبخند.

راستی یادم رفت بگم که این روزها خیلی مستقل شدی و این استقلال رو تو غذا

خوردنت به خوبی میشه دید!! دوست داری خودت کارات رو انجام بدی! از برداشتن لیوان

آب گرفته تا قاشق و ..آخ وقتی لیوان آب رو میبینی, با گرفتنش, اول میشینی و لیوان

رو میذاری جلوت.. با نه نه گفتن و هل دادن دست من, نمیذاری کمکت کنم.. چند ثانیه

بهش نگاه میکنی و بعد یه لبخند رضایت.. لیوان رو میاری بالااا! ولی فقط چند قطره است

که میره دهن رها قهر! موقع غذا خوردن هم واسه برداشتن غذا با قاشق کلی مکافات

داریمخنثی!

CD دیدن, بازی, آهنگ.. دو بار در روز با دیدن CD هات سرگرم میشی و کلی چیز تا

حالا یاد گرفتی! مثل صدای حیوونا و شکل اونا.. دیدن کتاب هم بی تاثیر نبوده و البته

بازی های نفس گیر با موش موشک "عاشق خنده ها و شیطونیاتم" چشمکماچ.

یه کلمه ی انگلیسی هم یاد گرفتی: Hi که میگی آیلبخند. آهنگ گوش دادن یا به قول

خودت " آانگ" و رقصیدن هم از کارهای دیگه ایه که هر روز فراموش نمیشهلبخندبا راه رفتن

روی انگشتات و تکون دادن دست هات خیلی خوشکل می رقصیماچ عکس دیدن که

شامل عکس و فیلم و .. یه سرگرمی دیگه چشمک  کلی از خاطره هامون, مسافرت ها و..

رو واسمون زنده کردی مامان جونلبخندقلب

صحبت های تلفنی..  هر چند دقیقه یه بار میای سراغ گوشی و با "ا" گفتن شروع

میکنی به حرف زدن.. از این اتاق به اون اتاق.. بعد یه گوشه ی دنج, واسه بقیه ی حرف

ها..چشمک این روزها اسم عسل و گاهی بابا میگی, ولی بیشتر به زبون خودت..لبخند

پارک رفتن های شبانه ... هم چنان عاشق بیرون رفتنی و با اینکه هوا یه خورده گرم

شده ولی خیلی خانوووم تو کالسکه میشینی و اون لبخند از روی لبات نمیره تا برسیم

به پارکماچ, البته جدیدا علاقت به وسایل بازی کم شده و بیشتر دوست داری با بچه ها

بازی کنی! بدون حضور بابا هم تو سالن نمیمونی! دیروز بابا یه لحظه رفت بیرون و تو تا

دیدی نیست, تو سالن کلی دنبالش گشتی و بعد هم با گفتن بابااا! بییم! بابا! امدیم

بیرون..لبخندماچ

بازی های پدر و دختر.... بعدشم که دیگه یه چی میخوری و کلی بازی با بابا! تا

میتونین از سر و کول هم بالا میرین, تو هم که حسابی واسه بابا شیرین زبونی میکنی

و ناز میاری لبخند! البته تو طول روز هم کلی با مامان بازی میکنی و خودت رو واسه من

لوس میکنی و منم حسابی میچلونمتقلب تا اینکه خسته میشی و بدون هیچ غر زدنی

از ما میخوای که چراغ ها خاموش بشه و خودت هم میری سراغ تلویزیون و اون رو

خاموش میکنی...لبخند

بعدم که دیگه شروع میکنی به بوس فرستادن واسه بابا و بای بای کردنلبخندقلب.

البته این ها خلاصه ای بود از کارای یه روز تو, نفس من.. که اگه بخوام همه ی کارای با

نمک و حرف هات رو بگم که نمیشه! تازه کلی اتفاقات غیر منتظره هم داریماز خود راضی!

چند تا عکس از نفس مامانقلب

 

بعد از یه عالمه کرم زدن به دست و صورت خودت, رفتی سراغ نی نیچشمک

 

 شیطونک منقلبماچ

 

 

دختر کتابخون منتشویقماچ!

 

این دقت و تمرکزت منو کشتهچشمک!

 

 

با وجود خستگی زیاد, همچنان مشغول خواندن!

 

 

 

اینجا الاکلنگ رو پیدا کردی و گذاشتیتشویققلب

 

 

 

نقاش کوچولوی منماچ

 

/ 8 نظر / 104 بازدید
ساناز

الهی بگردمممممممممممممممممم[قلب] عاشقتممممممممممم[قلب] دلم برات یه ذره شده. چه بامزه کتاب میخونی عزیزدلم

آزاده

سلام خدا کوچولوتون رو حفظ کنه ماشالا خیلییییییییی نازه خوشحال میشم به ما هم سر بزنید [قلب][قلب]

فروغ

ای جوووووووونم به رهای گلم الهی که همیشه شاد باشی عزیزم روی ماهتم میبوسم

mamanemim

سلام بعد از این پست بلند بالا ، خسته نباشید . دخترکمون هم ببوسید که انقدر ماه شده

عاطفه مامان مانیاد

مامان مهربون چقدر جالب و قشنگ روزانه های دخترت رو نوشتی کلی لذت بردم،امان از دست این فسقلیا که کل روزمون رو پر میکنن،رهای خوشگلمو کلی از طرف من ببوس[قلب]

آزی

سلام مهسا جون مطالبتون خیلی زیبا بود خوشحال میشم به وبلاگ دخمل من هم سر بزنید .راستی چرا عکسایی که گذاشتیم تو وبهامون باز نمیشه شما میدونید مشکل از کجاست؟؟ممنون میشم کمکم کنید

ساناز

اوه اوه نیگاش کن چه بادقت [ماچ] بوووووس بووووووس بووووووس بووووووس